تبليغاتX
آسمان قلب من
ساده باشیم چون پرنده
گاهی شیشه دل آدم کدر میشه انگار که روش " ها " کنی. گاهی اونقدر غم و غصه

 رو دلت تلنبار میشه که قلبت میشه یه توپ قلمبه! اونوقت شیشه دلت اونقدر تار میشه

 که فقط یه چیز میتونه زلالش کنه، روی شیشه دلت مینویسی خدا، توکل، امید،آینده.

 اونقدر مینویسی و مینویسی تا همه کدورتها از روی شیشه شره کنه و بریزه پایین.

 اونقدر تو دلت اشک میریزی که اون توپ قلمبه دوباره میشه یه قلب پاک و صاف.

 حالا دیگه میتونی از پشت شیشه قلبت آفتاب لبخند خدا رو تماشا کنی.

نکته: درسته که خنده بر هر درد بی درمان دواست ولی گاهی خندیدن سخت ترین کار دنیاست!

شاید یه کم گریه تو خلسه دعاهات، یه کم اشک تو خلوت ستاره ها و کمی درددل

 وقتی سرت رو زانوی خداست بتونه آرومت کنه و زیباترین و معصومانه ترین لبخندهارو

 روی لبات بنشونه.

غرور رو کنار بزن، گریه کن، گریه...

گریه کن گریه قشنگه             گریه سهم دل تنگه

* نمیدونم کجا خوندم یا شنیدم:

          درد من درد حصار برکه نیست، درد زیستن با ماهیانی است که

                            فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.

* این روزا خدا داره تیکه های اضافی و به دردنخور زندگیمو ازم میکنه، وقتی به پنج

سال آینده نگاه میکنم میبینم ارزششو داره.

* نگران نباش من میدونم چطوری از پس کارهای سخت بربیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11:40  توسط حنا  | 

دلی که شکست دیگه شکست...
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 9:42  توسط حنا  | 

امروز روز بزرگیه برای من، روز تولد تو!

نمیدونم لحظه قشنگ به دنیا اومدنت داشتم چی کار میکردم! ولی مطمئنم اون

 روز خیلی شاد بودم. شاید بدون اینکه خودم هم دلیلش رو بدونم.

دلیل شادی من تو اون روز خاص، دقیقا 23 سال پیش، این بود که خداوند هدیه ای

 برای من روی زمین فرستاد و من بی اونکه بدونم صبر کردم و صبر کردم تا یه روزی

 – باز هم بی اونکه بدونم تو اون هدیه هستی – پیدات کردم.

روز آشنائیمون هنوز یادمه، چه بی بهونه دوست شدیم، چه وقتایی که واسه دیدن

 هم بی تابی نکردیم، چه لحظه هایی که برای هم دعا نکردیم، چه چیزهایی که از

 هم یاد نگرفتیم، چه وقتایی که با هم درددل نکردیم و لحظه های ناب، آه، اون

 لحظه های ناب کنار تو بودن،اون شادی ها و بازیگوشی ها، اون شوخی ها و

لوس بازیها و تلفظ خاص اسم من که بیشتر از همه دوستش دارم.

تو، قسمتی از روح منی که به من هدیه شدی و یه تیکه گنده از قلبم تا ابد

مال توئه

           بیست و سه سالگیت مبارک روح بزرگ دوستداشتنی و نارنجی

* عاشقانه دوستت دارم

* کسی فکر بد نکنه وگرنه میدم فکرشو قطع کنن ( نیش به پهنای فراتر از صورت! )

* به تو هم سهم برابر اختصاص دادم

* تو آسمون قلب من واسه همه جا هست، دعوا نکنید لطفا ( نیش )

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:19  توسط حنا  | 

امروز همه رو بخشیدم و از خدا خواستم که منو هم ببخشه.

همه ما اشتباه می کنیم. اشتباه می کنیم و عبرت می گیریم.

امروز همه رو بخشیدم. تو رو هم بخشیدم. برای آخرین بار باز هم می بخشمت و

 فراموش می کنم که یه روزی همچین دوستی داشتم.

یه زمانی افتخار می کردم به دوستی با تو. من فقط می خواستم که دوستت باشم،

که دوستم باشی.

نمی دونم پیش خودت چی فکر کردی که اون همه آزارم دادی.

امروز پرونده دوستی با تو رو مختومه اعلام می کنم.

قبلا هم گفتم، اگه کسی بخواد دوستیشو با من به هم بزنه به نظرش احترام میذارم

 و با کمال احترام از زندگیش میرم بیرون و همه چیو به خاطرات میسپرم. ولی معنیش

 این نیست که وقتی برگشت ازش استقبال نمی کنم.

امروز همه رو بخشیدم، چون لیاقت آرامش رو دارم.

امروز همه رو بخشیدم، خودم رو و تو رو و خیلی های دیگه رو ...

                                                                    خدا نگهدارت رفیق سابق                            

* میدونی، گاهی بخشیدن آسونتر از فراموش کردنه.

* گلایه هامو قبلا یه جای دیگه نوشتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:0  توسط حنا  | 

دیروز سالگرد گره خوردن نگاه من و تو بود. سالگرد همون یه صدم ثانیه!

چه زود گذشت... یک سال!

سالگرد تلاقی نگاهمون تو بی نهایت مبارک

* سکوت کردم تا رنگها حرف بزنند...

* تو جزو اون دسته هستی که وقتی هستن هستن وقتی نیستن هم هستن

*همیشه گفتم این منم که بهترین دوستای دنیا رو دارم. امیدوارم بهت ثابت شده

باشه عزیز جان

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 12:15  توسط حنا  | 

*وقتی بغضت ترکید و گریه ت گرفت دست و پامو گم کردم. نتونستم کاری برات انجام بدم

که آرومت کنه اون موقع بود که فهمیدم چقدر تو دلداری دادنت ناتوانم! متاسفم

عوضش تا می تونستم سعی کردم سوژه پیدا کنم تا بخندونمت و تقریبا موفق هم شدم

وقتی گفتی روحیه ت بهتر شد خیلی خوشحال شدم.

راستی میدونستی گریه اصلا بهت نمیاد؟ همیشه بخند

*ضرب المثل "دوری و دوستی" در مورد من و تو صدق نمی کنه. واسه ما باید بگن

 "دوری و دوری"!

از راه دور دوست دارم. هنوز تکی

*همیشه اینطور نیست که باید به خاطر شخصیت پدر و مادرا به بچه هاشون احترام بذاریم ،

 گاهی هم باید به خاطر شخصیت بچه ها به پدر و مارشون احترام گذاشت!

این وقتی به فکرم رسید که داشتم برات فاتحه می خوندم. تو اون خونه یاد بچگیام افتادم

وقتی که دخترت خیلی دوسم داشت. هی روزگار...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 13:51  توسط حنا  | 

صدو هجده روز از صدو هشت روز اول گذشت!

روی هم دویست و بیست و شش روز!

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:59  توسط حنا  | 

امروز سی ام اسفند سال کبیسه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

 یه روز خاصه، به ویژه برای تو، تو که تصمیم خودتو عملی میکنی. اینکه زندگی

و آیندتو با زندگی کسی که قراره بقیه عمرت همراهت باشه گره بزنی و مطمئنم

 این یه تصمیم کاملا عاقلانه ست که کم کم احساس قشنگت هم بهش اضافه شد.

بهت افتخار میکنم گلم. سال نو، زندگی نو و عشق تر و تازه ت مبارک

بهار بازم بیا عشقو بیارش                       بده هر یاری رو دست نگارش

*بهار می آید سبز می رود طلایی

بهار بهار چه اسم آشنایی                      صدات میاد اما خودت کجایی؟

*بهار اومد اما حس میکنم هنوز دلم جوونه نزده!

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 14:13  توسط حنا  | 

تو آمدی. تو در باد آمدی. تو در باران آمدی. تو زیر نور ماه آمدی. تو در

آفتاب درخشان آمدی. آمدی اما من نبودم؛ من در خانه قلبم نبودم.

خانه قلبم خالی ست. خانه قلبم تاریک و سرد است، سوت و کور است،

تنهاست. به آدمهایی که آنجا رفت و آمد می کنند توجهی نکن. آنها

 سرخود می آیند و بی خبر می روند.

اکنون من در سرزمینی دیگر انتظار تو را می کشم. جایی که آفتاب

همیشه می تابد و نم نم باران همواره پوست تو را لمس می کند.

سرزمین من؛ سرزمین بازیگوشی های من.

اگر باز هم خواستی مرا ببینی کافیست پشت در قلبم چشم بگذاری،

تابیست بشمری و دنبال من بگردی. اگر مرا نیافتی سراغم را از ابرها

بگیر. همان ابری که شبیه قورباغه ای ست که از دست کودکی فرار

میکند. او نشانی گندمزار را به تو خواهد داد. آنجا تک درختی را می بینی

که همیشه پیکر مرا در آغوش می گرفت تا با هم به سرزمین رویاها سفر

کنیم.

 شاخه ای از درخت بگیر و میوه ای بچین. میوه را بخور تا خستگی ات را

فراموش کنی و از بازی لذت ببری. شاخه تو را راهنمایی می کند به

سرزمین کودکی من، به گلستانی از پروانه ها!

من در کنار یک گل ارکیده با یک تاج گل زیبا به انتظارت نشسته ام تا تو را

به سـمت شاهزاده قصه های کودکی ام منصوب کنم!

 #به دلیل مسائل امنیتی از این به بعد ستاره های شما از فیلتر من عبور میکنه

 یعنی نظراتونو می خونم بعد اگه مشکلی نبود تائید میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:18  توسط حنا  | 

متاسفم که کاخ رویاهاتو خراب کردم

منو ببخش اگه با واقع بینی دنیای زیبای تو رو و شاید دیدگاهت رو نسبت به خودم تغییر دادم

شاید حق با تو باشه ولی همه چیز تو دنیا نسبیه حتی حقی که با توئه!!

باید برای ساختن دوباره تلاش کرد

فقط می خوام بدونی خاکم رو با تمام خوبی ها و بدی هاش دوست دارم و تمام تلاشمو میکنم

 تا خوب بسازمش و برای این کار نمیشه و نباید تو دنیای خیالی سیر کرد باید واقعیات رو دید

باید قبولشون کرد و برای اصلاح اشتباهات تلاش کرد.

برای این کار قبل از هرچیز باید از خودمون شروع کنیم

دستاتو بده به دست من تو نا امیدی                فردا رو چه دیدی؟!!

بیا با هم دیگه بریم به یک فصل جدیدی            فردا رو چه دیدی؟!!

*چیزای زیادی نوشته بودم ترجیح دادم اینجا نذارمشون نمی خوام چیزی رو توجیه کنم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:28  توسط حنا  |