تبليغاتX
آسمان قلب من
ساده باشیم چون پرنده
*وقتی بغضت ترکید و گریه ت گرفت دست و پامو گم کردم. نتونستم کاری برات انجام بدم

که آرومت کنه اون موقع بود که فهمیدم چقدر تو دلداری دادنت ناتوانم! متاسفم

عوضش تا می تونستم سعی کردم سوژه پیدا کنم تا بخندونمت و تقریبا موفق هم شدم

وقتی گفتی روحیه ت بهتر شد خیلی خوشحال شدم.

راستی میدونستی گریه اصلا بهت نمیاد؟ همیشه بخند

*ضرب المثل "دوری و دوستی" در مورد من و تو صدق نمی کنه. واسه ما باید بگن

 "دوری و دوری"!

از راه دور دوست دارم. هنوز تکی

*همیشه اینطور نیست که باید به خاطر شخصیت پدر و مادرا به بچه هاشون احترام بذاریم ،

 گاهی هم باید به خاطر شخصیت بچه ها به پدر و مارشون احترام گذاشت!

این وقتی به فکرم رسید که داشتم برات فاتحه می خوندم. تو اون خونه یاد بچگیام افتادم

وقتی که دخترت خیلی دوسم داشت. هی روزگار...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 13:51  توسط حنا  | 

صدو هجده روز از صدو هشت روز اول گذشت!

روی هم دویست و بیست و شش روز!

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:59  توسط حنا  | 

امروز سی ام اسفند سال کبیسه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

 یه روز خاصه، به ویژه برای تو، تو که تصمیم خودتو عملی میکنی. اینکه زندگی

و آیندتو با زندگی کسی که قراره بقیه عمرت همراهت باشه گره بزنی و مطمئنم

 این یه تصمیم کاملا عاقلانه ست که کم کم احساس قشنگت هم بهش اضافه شد.

بهت افتخار میکنم گلم. سال نو، زندگی نو و عشق تر و تازه ت مبارک

بهار بازم بیا عشقو بیارش                       بده هر یاری رو دست نگارش

*بهار می آید سبز می رود طلایی

بهار بهار چه اسم آشنایی                      صدات میاد اما خودت کجایی؟

*بهار اومد اما حس میکنم هنوز دلم جوونه نزده!

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 14:13  توسط حنا  | 

تو آمدی. تو در باد آمدی. تو در باران آمدی. تو زیر نور ماه آمدی. تو در

آفتاب درخشان آمدی. آمدی اما من نبودم؛ من در خانه قلبم نبودم.

خانه قلبم خالی ست. خانه قلبم تاریک و سرد است، سوت و کور است،

تنهاست. به آدمهایی که آنجا رفت و آمد می کنند توجهی نکن. آنها

 سرخود می آیند و بی خبر می روند.

اکنون من در سرزمینی دیگر انتظار تو را می کشم. جایی که آفتاب

همیشه می تابد و نم نم باران همواره پوست تو را لمس می کند.

سرزمین من؛ سرزمین بازیگوشی های من.

اگر باز هم خواستی مرا ببینی کافیست پشت در قلبم چشم بگذاری،

تابیست بشمری و دنبال من بگردی. اگر مرا نیافتی سراغم را از ابرها

بگیر. همان ابری که شبیه قورباغه ای ست که از دست کودکی فرار

میکند. او نشانی گندمزار را به تو خواهد داد. آنجا تک درختی را می بینی

که همیشه پیکر مرا در آغوش می گرفت تا با هم به سرزمین رویاها سفر

کنیم.

 شاخه ای از درخت بگیر و میوه ای بچین. میوه را بخور تا خستگی ات را

فراموش کنی و از بازی لذت ببری. شاخه تو را راهنمایی می کند به

سرزمین کودکی من، به گلستانی از پروانه ها!

من در کنار یک گل ارکیده با یک تاج گل زیبا به انتظارت نشسته ام تا تو را

به سـمت شاهزاده قصه های کودکی ام منصوب کنم!

 #به دلیل مسائل امنیتی از این به بعد ستاره های شما از فیلتر من عبور میکنه

 یعنی نظراتونو می خونم بعد اگه مشکلی نبود تائید میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:18  توسط حنا  | 

متاسفم که کاخ رویاهاتو خراب کردم

منو ببخش اگه با واقع بینی دنیای زیبای تو رو و شاید دیدگاهت رو نسبت به خودم تغییر دادم

شاید حق با تو باشه ولی همه چیز تو دنیا نسبیه حتی حقی که با توئه!!

باید برای ساختن دوباره تلاش کرد

فقط می خوام بدونی خاکم رو با تمام خوبی ها و بدی هاش دوست دارم و تمام تلاشمو میکنم

 تا خوب بسازمش و برای این کار نمیشه و نباید تو دنیای خیالی سیر کرد باید واقعیات رو دید

باید قبولشون کرد و برای اصلاح اشتباهات تلاش کرد.

برای این کار قبل از هرچیز باید از خودمون شروع کنیم

دستاتو بده به دست من تو نا امیدی                فردا رو چه دیدی؟!!

بیا با هم دیگه بریم به یک فصل جدیدی            فردا رو چه دیدی؟!!

*چیزای زیادی نوشته بودم ترجیح دادم اینجا نذارمشون نمی خوام چیزی رو توجیه کنم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:28  توسط حنا  | 

خدایا، تو برای تنهایی ات مرا آفریدی تا دوست تو باشم و تنهایت نگذارم؛

 تا همه زیبایی ها و خوبی ها را با من قسمت کنی. ولی من طغیان کردم تا دنیایی

 دیگر را تجربه کنم و تو با وجود اینکه میدانستی باز هم تنها می شوی، مرا به این

 دنیا فرستادی بی قید و شرط ! تنها از من خواستی که که فراموشت نکنم و خوب

 بمانم!

 تو به من قدرت دادی؛ قدرت معجزه کردن تا به خودم متکی باشم و با نیروی عشق

 و اراده معجزه کنم.

 تو تمام زیبایی ها را درون من گذاشتی تا هر وقت که دنیای اطرافم تیره و تار شد،

 با نگاهی به آینه زیبایی را بیابم.

 تو همه خودت را در وجود من قرار دادی تا هر گاه که دلم برایت تنگ شد، با نگاهی

 به درونم تو را بیابم و آرام بگیرم.

 من همیشه وجود تو را از یاد میبرم ولی تو هرگز به روی خودت نمی آوری و با

 کمک های بی دریغت در سخت ترین شرایط  وجودت را به من یادآوری می کنی!

 من هرگز خوب نبودم و تو همیشه به من خوبی کردی تا خوب بودن را از تو بیاموزم.

 

              خدایا، من نه دوست مهربانی برای تو هستم و نه شاگرد خوبی

         ولی از تو انتظار دارم که بهترین دوست من باشی و مهربانترین آموزگارم!

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 10:18  توسط حنا  | 

دنیا: جایی که هرگز از شرش خلاصی نمی یابی. جایی که هیچوقت

آرامش مطلق را به تو ارزانی نخواهد کرد.

زندگی: آزمایشی برای سنجش میزان شجاعت تو!

شجاعت میان ماندن و رفتن!

شجاع باش و اطمینان داشته باش که همواره سختی ها کنار میروند.

همیشه راهی هست. نوری هست. امیدی هست. صبر کن. آرام

باش. دعا کن.

گاهی باید دست از تلاش برداری، آرام بنشینی و تنها نگاه کنی.

نگاه کن که چگونه خداوند تو را در آغوش می گیرد و با خود می برد.

اینجاست که در اوج سختی ها، آرامش داری. تنها در همین لحظه،

همین جا، جایی که هیچ جایی نیست. زمانی که وجود ندارد! نه آغاز

 است نه پایان...

*تقدیم به دوستم امید و کشورش و مردمش به امید روزی که در امنیت زندگی

کنند و خودشون آینده کشورشون رو بسازن

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 16:23  توسط حنا  | 

*طفلی دخترک فقط سه سال و نیمشه. همخونمه ولی تا حالا ندیدمش.

اما براش دعا می کنم. تو هم دعا کن واسش.

بقیه اش دست خداست.

**گاهی به اون چند ثانیه ای فکر می کنم که نبودم، تاریکی، سکوت،

گمونم مردن همین شکلیه تاریکی تو رو با خودش می بره، سکوت تو رو

بغل میکنه، آرامش، آرامش، آرامش و خواب وقتی بیدار میشی همه دورت

 جمع شدن، تازه می فهمی که از هوش رفته بودی!

***خاک سرده خیلی سرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 15:0  توسط حنا  | 

صد و هشت روز پیش اولبن باری بود که از نزدیک دیدمت. اصلا نشناختمت.

صد و هشت روز پیش کنارت ایستادم مثل دو تا آدم عادی که کنار هم می ایستن.

 حتی صداتم فرق داشت.

صد و هشت روز پیش یه تی شرت سبز تنت بود و یه شلوار لی پات.

صد و هشت روز پیش تکیه داده بودی به پیشخون کتاب فروشی و یه چیزی یادداشت

 می کردی. یه لحظه از بالای ابروهات بهم نگاه کردی، منم نگات کردم؛ فقط یه لحظه.

 همون یه ثانیه کافی بود تا بشناسمت. ولی به روی خودم نیاوردم. اونقدر کتابای

 قشنگ اونجا بود که حتی متوجه رفتنت هم نشدم. چند تا کتاب خریدم. موقع برگشتن

دیدم تکیه دادی به پیشخون کافی شاپ و داری نگام ( نگامون ) می کنی. ندیدم ولی

حس کردم که داری نگام می کنی.

صد و هشت روز پیش یه مانتوی آبی و یه شلوار لی تنم بود با یه شال سبز و یه جفت

کفش چرمی. یه کوله سرمه ای هم انداخته بودم رو دوشم.

صد و هشت روز پیش جرات نکردم تو چشمات نگاه کنم. نمی خواستم مثل آدمای

 عادی بیام جلو و باهات احوالپرسی کنم و هی سوال بپرسم. راستشو بخوای

 نمی دونستم چی باید بگم.

صد و هشت روز پیش از کنارت رد شدم بی اونکه خوب ببینمت.

صد و هشت روزه که هر وقت اون لباسو می پوشم یاد تو و اون روز می افتم.

اون روز خاطره انگیز.

صد و هشت روزه که دلم برات پر میکشه.

کاش یه روز از همین روزا بازم ببینمت با همون لباسات، با همون لباسام.

شاید صدو هشت روز دیگه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 13:4  توسط حنا  | 

این روزا همه مشغله شدن هیچ کس یادش نبود که... ملالی نیست :) درکت میکنم مهربونم دعا میکنم بهش برسی اگه به صلاحته تو هم برام دعا کن میبوسمت نازنین منکهتختوشرددیابمکمک :D
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 10:52  توسط حنا  |