|
|
|
|
|
آدمی یعنی آه دمی
آهش دله و دمش دلبر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 20:26 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس مزخرفی دارم. نمی دونم عاشق شدم یا ازت دلخورم! نمی دونم چه مرگمه. نه خودت خبر دادی نه کسی خبرم کرد. واقعا ازت دلخورم. چطور منو ندیدی؟ چطور تونستی فراموشم کنی؟ از کی منو یادت رفت؟ از کی جای منو توی قلبت به یکی دیگه دادی؟ مطمئنم کار یک روز و دو روز نیست. مال یه سال پیشه یا شایدم دو سال. اولش از همون جایی شروع شد که تصمیم گرفتی به جای من تصمیم بگیری! همون موقع که... ولش کن... با اینکه هنوز برام مهمه ولی با خودم لج کردم که نگم! بعد از اون هی از هم دور شدیم، دور شدیم، تو شدی یه شبح که روی لباش پر از خنده ست. شدی یه خاطره خوش. منم برات شدم یه نقطه! یه نقطه دور تو بی نهایت شاید همون جایی که دو تا خط موازی به هم میرسن! تو دیگه منو ندیدی و من تو رو فقط توی خیالم می دیدم. میدونی، شایدم تقصیر من بوده! نه، نه شاید، مطمئنا منم مقصرم که به این بازی بچگانه دامن زدم! هیچ وقت هیچ کس تنهای تنها مقصر نیست. همیشه یه نفر دیگه یه چیز دیگه هم تقصیر داره. می بینی؟ هنوز هم یه کمی انصاف دارم! بذار حالا که انصافم رو شده یه اعترافی هم بکنم: یه بار یه دروغ نصفه و نیمه گفتم: مهم نیست که برات مهم نیستم! ولی حالا میگم: خیلی هم مهمه که برات مهم نیستم! بد جنس، بی انصاف، چطور تونستی اونهمه دوستی، اونهمه عشقو فراموش کنی؟ همیشه فکر می کردم تو این شهر کذایی، تو این شهر نفرین شده، بهترین دوستانم رو پیدا کردم. ولی حالا می بینم گل سرسبد بهترین ها منو... آه دیوونه! هنوزم دوستت دارم. هنوز بهترینی، خوبترینی... ولی اشکالی نداره تو هم برو، برو. من دارم به از دست دادن عادت می کنم. این رسم روزگاره، چیزی که من بهش میگم سنت زمان! برو جایی که بهش تعلق داری. برو پیش کسایی که شاید بیشتر از من دوستت دارن. برو پیش اونایی که دوستشون داری. خدا به همرات عزیزم *انگار این بار غم نمی خواد دست از سرم بر داره. غم خودم، غم خودم و غم خودم! من خیلی غم دارم. کسی غم نمی خواد؟!!! *ببخش اگه با شنیدن که نه، با خوندن این خبر به جای اینکه خوشحال بشم، ناراحت شدم! بذار به حساب اینکه یکه خوردم و انتظاراتی ازت داشتم هرچند بی جا! *متاسفم که خیلی خودخواهم. *خوش به حالت که حداقل اینجا همه!!! طرفدارتن. همه اونایی که یه طرفه به قاضی میرن عین خودم! *این روزا همه جا بوی بهار نارنج پیچیده. من عاشق بهار نارنجم. *** اینم از حافظ: دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم واندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنه کار بر آرم آهی کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم جرعه جام برین تخت روان افشانم غلغل چنگ درین گنبد مینا فکنم حافظا تکیه بر ایام چو سهوست و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 19:25 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
ازت دلخورم. از تو هم همینطور. از تو یکی توقعی ندارم بهت حق میدم ولی
اونای دیگه نه!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 11:37 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را می جویم ای معبود پاک، تو را می طلبم ای آفریننده هرچه که هست و
آنچه که نیست! باز در طلبت آواره خویشتن خویش گشته ام. باز در جستجویت آسمان و زمین دلم را می پویم. گاه شک می کنم به اینکه آیا مرا می بینی؟! گاه گمان می برم فراموشم کرده ای. همیشه خود را فریب داده ام به اینکه شادی های کوچک زندگی ام بهانه های بزرگ توست برای دوست داشتن من! اما من ... حالا ... اینجا ... می خواهم که دوست داشتن من را نه تنها با بهانه های کوچک، که با بهانه های بزرگتر همراه کنی. اکنون به تو محتاجم؛ به قدرت و توانایی تو ای قادر. به عشق و حتی به نفرت تو! در این بن بست تنهایی و اندوه، در این هزارتوی ناتوانی و غم، تنها به تو پناه می برم. پناهم ده و حمایتم کن ای مهربانترین مهربانان. پنجشنبه 15/6/86 * این نوشته را تقدیم می کنم به دوست مهربان و بزرگوارم " امید " که مدتی است از هم صحبتی با او محرومم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 11:57 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه روز خاصه. هم برای من هم برای تو و هم برای همه آدمای دیگه! به خاطر همین خودمو دعوت کردم به کافی نت! هیچ مطلبی هم نیاوردم! فقط اومدم چون امروز یه روز مخصوصه. روز من! * آهای من بی معرفت نیستم. فقط یه کم سرم شلوغه و یه کم به نت دسترسی آسون ندارم! * رسما اینجا رو نیمه متروک اعلام می کنم! اگه درشو تخته کردم نیای شکایت کنی ها! از ما گفتن تو خواه پند گیر خواه ملال! ضمنا احتمالا از این به بعد یه مهمون جدید داریم. آبروداری کنید لطفا!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 12:39 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین ماه رمضونی بود که دلم نمی خواست بیاد و دلم نمی خواد که بره! امیدوارم آخرین ماه رمضونی باشه که دلم نمی خواد بیاد و اولین ماه رمضونی باشه که دلم می خواد بمونه. باورم نمیشه به این زودی تموم شده باشه. دلم می خواد باشه، نمیدونم سال دیگه هستم یا نه! نمیدونم سال دیگه میتونم روزه داشتن رو حس کنم یا نه! باور نمی کنم خدا به این زودی رحمتشو … نه، نه، خدا هرگز رحمتشو دریغ نمیکنه، هرگز. اما دیگه این رحمت بی قید و شرط نیست. دیگه مهمون خدا نیستیم که حرمتشو نگه داره و بی کم و کاست هر چی که خواست جلوش بذاره و بگه بازم بخواه، بگو، هرکاری کردی، هر چیزی که می خوای بگو، فقط به من بگو. اگه گناه کردی، اگه مریضی، اگه دنیا رو می خوای؛ حتی اگه خودمو می خوای بگو، بگو تا بهت بدم. فقط منتظرم تو لب تر کنی. فقط منتظرم تو بخوای. حتی اگه نمی خوای به زبون بیاری اشاره کن، نه اصلا تو دلت بگو. من بهت میدم اگه به صلاحت باشه، اگه برات ضرری نداشته باشه. خدایا من از تو هیچی نمی خوام. من بهشت نمی خوام. من آب زمزم و کوثر نمی خوام. من درخت و رود و قناری نمی خوام. من فقط و فقط تو رو می خوام.فقط تو رو. نه یه کمی از تو رو؛ همه تو رو می خوام. همه تو رو برای خودم می خوام. میدونم که تو توی قلب منی. ولی من می خوام همه تو رو توی دل کوچیکم جا بدم تا دلم به وسعت بزرگی تو بزرگ بشه. به من بگو، بگو سهم من از خدای خودم، از معبودم، از عشقم و از عاشقم چقدره؟! سهم من از وجود تو چقدره؟
* با اینکه زمانش گذشته این پست رو گذاشتم تا ثابت کنم:
۱. به اینترنت دسترسی ندارم ( در واقع از آخرین پستی که نوشتم تا امروز نیومدم نت! )
۲. به اینترنت اعتیاد ندارم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 9:9 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
**در قلبم تو را باور کردم و تو مرا به خانه ات دعوت کردی. به سوی تو آمدم در حالی که یک رشته نور راه مرا روشن می کرد و آسمان با وجود اخمش زیبا بود. رشته نور به یکباره قطع شد ولی دنیای روشن انسانهای خفته همچنان پیش رویم مانده بود. یک دنیا نور، یک دنیا زیبایی. آن شب از تو طلب بخشش کردم به خاطر قضاوت اشتباهی که یک سال و نه ماه پیش در مورد تو داشتم. ولی باور داشتم که تو همان لحظه نه، حتی پیش از آن مرا بخشیده بودی. پیش از یک سال و نه ماه پیش! ** خوابم میاد ولی نمی خوام بخوابم.دلم می خواد بیدار بمونم. امشب از اون شبای خاصه. یه جوریه. یه جور خاص. یه حس خوب. قلبم آرومه. با همه شگفتیهای این چند ماه. هنوز آرومم. با وجود گم کردن انگشتر محبوبم! اینجا میشه آرامش رو معنا کرد. اینجا قلبت پر از عشقه. پر از نوره. پر از شادی. پر از احساس بخشیده شدن. و پر از حضور زن عمو!! به سمیرا حق میدم. حق میدم که بخواد اینجا بمونه. حتی من که اولین باره اینجا اومدم و هرگز زن عمو رو تو این خونه ندیدم، حضورش رو همه جا حس میکنم. می دونم که هست . میدونم که ...# چقدر دلم میخواد اینجا فقط یه مهمون بودم! فقط یه مهمون. مهمونی که اومده خونه عمو و زن عموش. زن عمویی که دیگه نیست تا از مهمونش پذیرایی کنه. هست ولی نیست! اولین قطره اشک رو امشب بعد از حدود چهل شب برای زن عمو ریختم. دلم واسه صدای مهربونش تنگ شده. آخ که چقدر صدای خواهرش شبیه صدای خودشه. با همون لهجه قشنگ.وقتی حرف میزنه انگار که زن عمو داره صحبت می کنه. کاش باز هم ببینمش. * آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده *زن عمو روحش آزاده. آزاد آزاد. * بال پرواز هرکس به اندازه وسعت قلب اوست. بالهای بزرگتر تو را بیشتر به خدا نزدیک می کند. به قلب خویش بنگر تا بدانی چقدر به خدا نزدیکی. به قلب خویش بنگر. # ... فقط ... است و هیچ معنای دیگری ندارد. هیچ کلمه ای را به جایش نگذار همانگونه که من نگذاشتم. ! هر گونه ارتباط بین مطلب اول و دوم قویا تکذیب میشود. ( نگارنده! )
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 12:27 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود!
یه سفر نامه دارم که یه کم بیات شده ولی به خوندنش می ارزه. الان نه باشه واسه بعد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11:43 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دلت برام تنگ نشد؟ من که دلم برات تنگ شد ولی خوب دو ماهی نتونستم به دنیای مجازی سر بزنم. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد. چند نفری رو از دست دادم. کسانی که مستقیم و غیر مستقیم دوستشون داشتم. *شاید آخر هفته برم یه جایی!!! مهم نیست که واست مهم نیستم!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 18:55 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد جهانفر هم رفت. خیلی زود بود. هنوز چیزهای زیادی برای یاد دادن داشت.
روحش شاد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 11:56 توسط حنا
|
|
||