|
|
|
|
|
اگر بعضی افراد بی منطق و خود محورند تو همواره آنها را ببخش. تو همواره مهربان باش. اگر فرد موفقی هستی ولی در نهایت تعدادی دوست دروغین و تعدادی دشمن حقیقی بدست آورده ای تو همواره بکوش تا موفق شوی. اگر صادق و یکرنگ هستی و ممکن است دیگران فریبت دهند تو همواره صادق و یکرنگ باش. هر آنچه طی سالیان ساخته ای ممکن است فردی در یک لحظه ویران کند تو همواره در حال ساختن باش. اگر به شادابی دست یابی ممکن است دیگران به تو حسادت ورزند تو همواره شاد باش. خوبی های امروز تو ممکن است فردا فراموش شود تو همواره خوب باش. بهترین چیزی را که در توان داری به دنیا هدیه کن حتی اگر کوچک است تو همواره بهترین ها را هدیه کن. و در آخر در می یابی هر آنچه هست میان تو و خدای توست. اینو واسه اونی نوشتم که خودش میدونه نور زیاد واسه چشماش ضرر داره ولی نباید عقب گرد کنه. به قول داش قیصر ( همون عمو قیصر امین پور ) : گر چه یاران همه از شادی ما غمگینند باز شادیم که یاران ز غم ما شادند
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 31 تیر1384ساعت 0:23 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام 7 تا سلام می خواین بقیه مطلب قبلی رو بخونین؟ به درد آیندتون می خوره آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت: با ما از فرزندان سخن بگو. و اوگفت: فرزندان شما فرزندان شما نیستند. آنها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد. آنها به واسطه شما می آیند اما نه از شما. و با آنکه با شما هستند از آن شما نیستند. شما می توانید مهر خود را به آنها بدهید اما نه اندیشه های خود را زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند. شما میتوانید تن آنها را در در خانه نگاه دارید اما نه روحشان را. زیرا که روح آنها در خانه فرداست که شما را به آن راهی نیست حتی در خواب. شما می توانید بکوشید که مانند آنها باشید اما مکوشید تا آنان را مانند خود سازید زیرا که زندگی واپس نمیرود و در بند دیروز نمی ماند. شما مانند کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله آن بیرون می جهد. کمانگیر است که هدف را در مسیر نامتناهی می بیند و اوست که با قدرت خود شما را خم می کند تا تیر او را تیزپر و دوررس به پرواز درآورید. بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد. زیرا که او هم به تیری که می پرد مهر میورزد و هم به کمانی که در جا می ماند.جالب بود نه؟ خیلی دلم می خواد از دل مشغولیام واستون بنویسم اما نمیدونم باید از کجا شروع کنم .باید راهشو پیدا کنم. فعلا به خاطر این سردرگمی منو ببخشید. فعلا خداحافظ راستی مراقب کودک درونت باش. بهش بیشتر توجه کن. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 9:18 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام 100 تا سلام خوبین؟ خوشحالم که از شعرم خوشتون اومدهامروز می خوام یه مطلب قشنگ از کتاب جبران خلیل جبران براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد. المیترا باز به سخن در آمد و گفت: درباره زناشویی چه می گویی ای استاد؟ و او پاسخ گفت: شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. هنگامی که بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. آری. شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند. به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید. بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روحهای شما. جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید. با هم برقصید و شادی کنید اما یکدیگر را تنها بگذارید. همانگونه که تارهای ساز تنها هستند با آنکه از یک نغمه به ارتعاش درمی آیند. دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگهداری زیرا که تنها دست زندگی می تواند دلهاتان را نگه دارد. در کنار یکدیگر باستید اما نه تنگاتنگ زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو در سایه هم نمی بالند. بقیشو بعدا مینویسم. فعلا در مورد همین مطالب فکر کنید. تا بعد خدا نگهدار تک تکتون |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1384ساعت 9:17 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام حالتون احوالتون؟ به قول بابام که کشته مرامشم : مخلص همدیگه راستی گربه محلتون چطوره؟ شنیدم جوجه رنگی بچه همسایتونو قورت داده بعدشم رکورد سکسکه رو شکست. از طرف من به بچه همسایتون تسلیت بگین. خوب بریم سر اصل مطلب. میخوام یه شعر خوشگل بنویسم واستون. دو کرانه باران آخرش می دانی که سراپا عشقم که سراپا عصیان که تو را می خواهد یک دل رنجور و این دو چشم گریان ای خدا کاری کن که زمام عشقم بسپرم در دستش چونکه او می داند مقصد این چشمان یک افق راه است و دو کرانه باران راستی تا یادم نرفته بگم شاعرشم خودمم. این تنها شعر نو درست و حسابیه که من سرودم.خیلی هم دوسش دارم. حالا می خوام ازتون بپرسم ببینم میدونین واسه کی سرودمش؟هر کی بگه یه صد آفرین جایزه میگیره. به قول آبجی : بای تا های |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1384ساعت 7:45 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام حالتون خوبه؟ خونواذه خوبن؟عموعمه خاله دایی پدر بزرگ مادر بزرگ همسایه ها اینوری اونوری سلام برسونید خدمت تک تکشون من اومدم.البته میدونم که خوش اومدم خوب بالاخره یه جایی پیدا شد ما توش حرف بزنیم حرف زیاد دارم داغ داغ بدو بدو از دهن افتاد خوب فعلا میرم تا اونایی که نمیدونن من اینجام بدونن به قول آبجی بای تا های |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 9:6 توسط حنا
|
|
||