|
|
|
|
|
خسته شدم
دیگه کم اوردم نمیتونم نمیتونم دیگه خودم باشم نمی تونم نقاب نزنم اگه خودت باشی میگن یارو رو باش عین .... میمونه اگه بخوای همش بخندی به مشکلات به زندگی میگن چه بی خیاله میگن همش نیشش بازه اگه تصمیم بگیری شاد باشی ضدحالی بهت میزنن که دیگه خنده از یادت بره اگه رک باشی سرزنشت میکنن چون دروغ شیرین رو به حقیقت تلخ ترجیح میدن میخوام نقاب بزنم . میخوام مغرور شم. میخوام به لهجه همکلاسیم بخندم. میخوام به همه ضد حال بزنم دیگه واسه هیچ کس جوک تعریف نکنم. میخوام همیشه خسته باشم.همیشه بی حوصله باشه. دیگه واسه هیچ کس وقت نذارم.میخوام بشم یه ادم معمولی. میخوام دیگه نباشم. دیگه هیچی نباشم.دیگه حرفای قلمبه سلمبه نمیزنم. دیگه فکرای گنده گنده نمی کنم. دیگه دلم واسه هیچ کس نمیسوزه. دیگه گل معجزه تو دستام نمیگیرم. خسته شدم از همه چی. از خندیدن. از شاد بودن. از مهم نبودن. از اهمیت ندادن. از بدردنخور بودن. از زندگی خسته شدم. دیگه نمیخوام باشم. دیگه میخوام نباشم.گاهی نبودن بهتر بودنه. گاهی برای بودن باید نبود. دارم چرت و پرت میگم. الان اصلا حالم خوب نیست.میخوام همیشه چرت و پرت بگم.میخوام حرفای معمولی بزنم. میخوام تو مرداب روزمرگی غرق بشم.مثل بقیه بشم. دقیقا مثل بقیه ادما. میخوام معمولی فکر کنم.معمولی راه برم.اگه معمولی باشم دیگه نیستم. دیگه هیچی نیستم. حتی خسته هم نیستم.دیگه حنا هم نیستم.دیگه حنایی وجود نداره. خیال همتون راحت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 9:27 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین اشتباه برزگ تو 22 سالگی مثل اخرین اشتباه بزرگ 21 سالگی بود
عصبانیم از خودم.
بشکنه. هر چند بابا علی منو بخشید ( خودش اینجوری میگه ) ولی من یه جورایی تو دلم مونده
بابایی سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
یه درس بزرگ گرفتم اونم اینکه نباید همیشه رک باشم
بابا علی اگه رک بودنم اذیتت میکنه هر وقت که میام پیشت یه نقاب
خوشگل میزنم تا از دستم دلخور نشی خوبه؟
بابا علی ( علی بابا ) معذرت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 9:59 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز رفتم تو ۲۲ سالگی یعنی ۲۱ ساله شدم عزیزان همه با هم بخونیم تولدت مبارک ازم انتظار نداشته باشین مثل دخترای دیگه وقتی بزرگ میشن (حداقل فیزیکی و سنی) دماغمو بگیرم بالا و هیشکی رو تحویل نگیرم من همون حنا هستم و تصمیم دارم همون شیطون بلای بمونم پس توقع بیجا موقوف راستی وقتی داشتم شمعا رو فوت میکردم اون لحظات اخر یاد تو افتادم و واست ارزو کردم واسه تو جیگر
خب من میرم ماجرای جدید ۲۲ سالگی رو بکشفونم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 آذر1384ساعت 0:53 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
عزيزم
من ميدونم وقتي همه بهت پشت ميكنن يعني چي
ميدونم مرفه بي درد يعني چي
ميدونم وقتي اقوام درجه يكت به خونت تشنه ان يعني چي
ميدونم وقتي تو خانواده همه بايد پشت هم باشن معنيش چيه
ميدونم الكي خنديدن واسه شاد كردن ديگران يعني چي
ميدونم وقتي عموتو تو خيابون ميبيني بهش سلام نميكني مبادا جوابتو نده يعني چي
ميدونم وقتي يه ادم عاجز ميشه چه حسي داره
ميدونم وقتي يه نفر تو خودش ميشكنه و چيزي نميگه، وقتي خورد ميشه يعني چي
ميدونم اينكه دوست داري وقتي پدرت از در وارد ميشه دستش بوي بنزين ، بوي كار
بده يعني چي
ميدونم وقتي ميخواي با يكي درددل كني اما زبونت بند مياد، نميدوني از كجا شروع
كني يعني چي
ميدونم موقع درد دل ميترسي مبادا دوستت بره همه جا جار بزنه يعني چي
چون همه اينا رو خودم تجربه كردم.
واژه جالبيه اين تجربه. ادمو گول ميزنه. باعث ميشه به خودت بگي اينم يه تجربه ست
مثل بقيه تجربه ها. فقط يه كم تلخه اشكال نداره عوضش بعد به خودم افتخار ميكنم
كه همچين تجربه اي داشتم.
شايد فكر كني كه خيلي جووني واسه اين جور مسائل. شايد فكر كني طاقتشو نداري.
دقيقا همون وقتي كه فكر ميكني كم اوردي يه چيزي ته دلت ميگه نه هنوز ميتوني
تحمل كني. فقط همين يك بار. و اين يك بار ، بارها تكرار ميشه و تو بارها تجربه
ميكني سختي رو. شايد هم زندگي رو. اينجوريه كه همه حتي خودت حس ميكني ديگه
بزرگ شدي.
يادت نره هر چي بيشتر بسوزي ابديده تر ميشي و محكم تر. اما فراموش نكن كه
هميشه لبخند بزني تا مشكلت يه كم روشو كم كنه.
با لبخند معجزه كن و زندگيتو از نو بساز. پيوست: هيچوقت اينطوري از خودم نگفته بودم. حتي براي نزديكترين دوستام. اگه پشيمون شدم اين پستو پاك ميكنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 8:16 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي خوندم حرف دلتو بغض كردم ولي جلوي خودمو گرفتم. ميخواستم محكم باشم مثل
تو . خواستم بيخيال شم نشد. نتونستم خودمو گول بزنم. شكستم بدون اينكه بخوام. كسي
نديد كه شكستم ولي حسش كردم.
خدايا من از چي گله ميكنم و اون از چي. يعني منم مثل همون مرفه هاي بيدرد زندگي اونم؟
گندمم تنها كاري كه ميتونم واست بكنم كاريه كه يه دوست ميتونه واسه دوستش انجام
بده. اما اين كار هم فعلا چندان مقدور نيست. كاش ميتونستم شونه اي بشم تا بهش تكيه
كني و تمام غصه هاتو براي يه لحظه هم كه شده دور بريزي. كاش ميتونستم...
ولي با همه اينا با اينكه ازت دورم با اينكه شايد حتي حاضر نباشي منو دوست خودت بدوني،
بهت ميگم خيلي دوست دارم. مطمئنم خدا تو رو بيشتر از همه ما دوست داره. گندمم خدا
دوست داره. تورو به فرشته هاش نشون ميده و ميگه نگاه كنيد اينه بنده خوب من ، با اينكه
اينهمه سختي ميكشه ولي باز هم قلبش پاكه ، بازم اميد داره ، هنوز بيراهه نرفته.
از خدا ميخوام مواظبت باشه تا هميشه همينطوري پاك بموني.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 8:8 توسط حنا
|
|
||