|
|
|
|
|
وقتی دیدمش بغض غریبی دلمو پر کرد همزمان عشقی عجیب قلبمو احاطه کرد.
نمیدونم چطوری تحملش کردی. خیلی سخته که بهت توهین کنن ، تهمت بزنن ،
تو روت تف کنن ، ازت متنفر باشن ، کتکت بزنن ، دندوناتو خورد کنن ، تو رو به
خاک و خون بکشن و از این کارا لذت ببرن اما هیچی نگی. هنوز دوسشون داشته
باشی. عاشقشون باشی. حتی از خدا بخوای اونا رو ببخشه چون نمیدونن تو کی
هستی ، نمیدونن که تو به دنیا اومدی تا اونا رو نجات بدی.
یه چیزی این وسط واسم نامفهومه. اینکه چرا از خودت دفاع نکردی؟ چرا حرفی
نزدی؟ چرا؟ واسه چی اینقدر دوسشون داشتی؟ آیا اونا ارزش عشق تو رو داشتن؟
اونا تو رو نمیخواستن ولی تو با تمام وجود ، با همه سلولهای بدنت عاشقشون
بودی. اینو از چشمات خوندم. اما هرگز دلیل واقعیشو نفهمیدم تو میتونستی
اونا رو به حال خودشون بذاری ولی اینکارو نکردی. شاید به این خاطر که تو مثل
اونا نیستی. تو مثل ما نیستی.
تو میخواستی میوه ممنوعه عشقو بهشون بدی ، اما اونا نخوردن تا توی جهل و
خودپرستیشون اسیر بمونن.
نمیدونم ، نمیدونم اگه من اونجا بودم جزء کدوم دسته میشدم ، اونایی که تو
رو انکار کردن یا اونایی که عاشقانه دنبالت اومدن تا در رنج تو شریک باشن.
دلم میخواد گریه کنم. برای تو ، برای تنهائیت ، برای همه اونایی که مثل تو
بودن شاید هم هستن. برای این مردم و برای خودم که نمیدونم تو کدوم گروه
هستم.ولی اینو صادقانه بهت میگم: خیلی دوست دارم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت 1:27 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
ساکت ایستاده بود، فقط وقتی حرف می زد که ازش سوال می شد، دستاشو گذاشته بود روی هم وگردنش رو هم تا حدودی به یه طرف کج کرده بود. یه کلاه بافتنی سرش بود و یه کت و شلوار کهنههم تنش. خانمش کنارش ایستاده بود. یه چادر کهنه سرش بود و یه لبخند روی لبش که نمیشد تفسیرشکرد. هر دو کم سواد بودن. میشد حدس زد که بیکاره. اما وقتی فهمیدم HIV داره یکه خوردم. یه آنخودمو کنار کشیدم ، فورا به خودم اومدم ولی به روی خودم نیاوردم. فکر کردم مشکلش فقط همینه.اما وقتی گفتن معتاد هم هست دوباره جا خوردم.باز به روی خودم نیاوردم. نخواستم خانمش رو ناراحتکنم، با بیخیالی ازش پرسیدم ، اونم جوابمو داد. آره معتاد بود. نسبت بهشون احساس ترحم کردم. دلمسوخت. یکی اونور دنیا تو پول غلت میخوره نمیدونه چیکار کنه، یکی اینور دنیا تو فقر میلوله و با کابوسمرگ زندگی میکنه. چرا ؟ برام سواله !!!!!
گردن های کج ، لباس های کهنه ، HIV ، بیکاری ، فقر ، اعتیاد ، زندگی ، مرگ ،
بیست هزار تومن کمک هزینه درمانی ، 2 تا بچه دو قلو که لباس و سرپناه و غذا میخوان.
و بیخیالی من و تو که ساده از کنار این آدما میگذریم ، انگار که اصلا وجود ندارن. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت 0:58 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
بدترين چيز واسه يه نفر چيه؟ ا د م ميگه از كسايي كه خوب نيستن بدش نمياد
اما واسشون دل ميسوزونه. شايد به نظر ا د م بدترين چيز واسه يه نفر اينه كه
كسي دلش براش بسوزه. اما از نظر من بدترين چيز واسه يه نفر اينه كه اصلا
حساب نشه. يعني هيچكس اونو نبينه. انگار كه وجود نداره. واقعا وحشتناكه.
اگه خواستيد كسي رو تنبيه كنيد فقط تحويلش نگيريد. ببينيد چه
جوري تشنه شما ميشه. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت 0:41 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
کودکی مرا به سخره مگیر زیرا آنگاه فرشتگان به حماقت تو می خندند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت 7:56 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
ماموریت بزرگ یه موجود کوچولو داشت پرواز می کرد. واسه خودش می چرخید و با باد بازی می کرد. گاهی یه
پرنده ای چیزی از کنارش رد می شد و میرفت دنبال آب و دونش.اما اون نه غم
آب داشت و نه دونه. آزاد آزاد بود. یه دفعه همه جا تاریک شد. نمیدونست کجاست. باد اونو کجا آورده بود؟ یه صدایی
شنید. صدای پای یه موجود عجیب. بهش خیره شد. ازش ترسید. خواست فرار کنه که اون موجود اونو گرفت تو دستاش. چقدر گرم بود. کیف کرد.
دلش خواست تا ابد همونجا بمونه. دیگه نترسید. اون موجود تو گوشش یه چیزایی گفت. نفهمید. شایدم فهمید و به روی خودش نیاورد. دوباره زیر
گوشش نجوا کرد. این بار فهمید. باید یه کاری می کرد. این اولین باری بود که
یکی ازش چیزی خواسته بود. اون موجود اونو برد تو هوای آزاد. نور چشمشو اذیت کرد اما حالشو جا آورد. باد
می خواست باهاش بازی کنه. موجود عجیب فوتش کرد تو هوا. با باد همبازی شد اما یادش اومد یه ماموریت مهم داره. باید بره یه جایی و یه چیزی
رو به یکی بگه. چی بود؟ آهان؛ گفته بود: من زنده ام اما اسیر، به محض اینکه خودمو آزاد کنم میام پیشت. باید این قفسو بشکنم. دعا کن بتونم
پرنده دلمو آزاد کنم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1384ساعت 1:6 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام من برگشتیدم. راستی به اطلاع همتون میرسونم چند وقتیه وقت من هم با ارزش شده.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1384ساعت 1:3 توسط حنا
|
|
||