|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود. زیر سقف آسمون هیشکی نبود. آخه هنوز آسمونی نبود! ولی یه نفر بود، یکی که خیلی تنها بود، تنهای تنها. بدون هیچ صدایی، بدون هیچ حرکتی، حتی بدون هیچ دنیایی! فکر بود و فکر. نه زمانی بود و نه مکانی. ساکت ساکت، خلوت خلوت. یهو یه چیز تو ذهنش جرقه زد. خواست یه چیزی خلق کنه، شاید هم یه چیزایی. اولین چیزی که آفرید عقل و عشق بود. این دو تا همه جا با هم بودن. حتی مراحل آفرینش اونا هم با هم شروع میشد. بعد از اون نغمه زیبایی رو آفرید. تنها یک نغمه که همه جا پر شد از اون. بعد خواست چیز جدیدی رو خلق کنه. خواست از تنهایی در بیاد. بنابراین اونا رو آفرید. خیلی زیبا و پر نور. شاید هم با دو تا بال. اونا همه جا بودن. اونو ستایش میکردن، آواز میخوندن ، بازی میکردن و مراقب همه اون چیزایی بودن که اون اون آفریده بود. اما بعد از مدتی خسته شد، چون اونا خیلی یکنواخت بودن. فقط کارهایی رو انجام میدادن که بهشون یاد داده میشد و یا فقط دستورات رو اجرا میکردن. بنابراین موجودات دیگه ای رو آفرید. موجوداتی که خیلی خیلی برای ما ناشناخته ان و در عین حال با ما و کنار ما زندگی میکنن. به اونا چیزی داد به نام اختیار. یعنی آزاد بودن که هر کاری که میخوان انجام بدن. بعضیاشون خیلی دوسش داشتن و بهش احترام میذاشتن و بعضیام کم کمک از خوبی فاصله گرفتن. اما از بین اونایی که خوب بودن یکی بود که از بقیه بهتر بود. اونو خیلی دوست داشت. چون همش کنارش بود. بنابراین اونو یکی از بهترین آفریده هاش به حساب آورد و همردیف موجودات پاک قرار داد. ولی چیزی نگذشت که این موجودات مختار هم اونو ناامید کردن. بنابراین تصمیم گرفت باز هم به آفرینش دست بزنه. اما آفرینشی متفاوت! میگفت: این بار این بهترین موجود خواهد بود. البته همیشه همینو میگفت، قبل از هر خلقت. ( شاید ) و اونا رو آفرید. ( و اسمشونو گذاشت انسان ) بعد به همه اونایی که قبلا آفریده بود دستور داد که بهش احترام بذارن. دستور داد که بهش سجده ( تعظیم ) کنن. اما اون موجود، همونی که خیلی بهش نزدیک شده بود، این کارو انجام نداد. پیش خودش فکر کرد: این حق منه نه اون. اونا باید به من سجده ( تعظیم ) کنن. اونی که منو آفریده عدالتو رعایت نکرده. این موجود تازه وارد کی باشه که جای منو بگیره. من نمیذارم! من از حق خودم دفاع میکنم. وبعد، اولین سرپیچی در تاریخ آفرینش اتفاق افتاد. اولین طغیان... پیوست 1: چیزهایی که نوشتم همشون مطالبیه که جسته و گریخته از اینور و اونور خوندم و تو ذهن خودم به صورت یه داستان درآوردم. داستان آفرینش و طغیان. پیوست2: اونایی که انتظار داشتم بیان و پست قبلی رو بخونن ظاهرا نیومدن و یا اومدن و ردی به جا نذاشتن. شاید ترسیدن تقدسشون پایمال بشه. آخه من اسلام رو حتی به اندازه سلام اون هم نشناختم! پیوست3: لطفا با پیغام و پسغام نظرتونو نگید! نظردونی بازه. اصلا هم برام مهم نیست که در مورد من چی فکر میکنید.( یه دروغ نصفه و نیمه!) با خیال راحت حرفاتونو بزنید. شاید قانع شدم! کسی چه میدونه! پیوست4: بعضیاتون خیلی بی انصافین. خیلی زود قضاوت میکنین. اما من کسی رو میشناسم که خیلی صبوره و زود هم قضاوت نمیکنه. منم صبر میکنم. ( ضمنا روش خوبی رو برای شناختن من انتخاب نکردی. ) پیوست 5: دل شکستن هنر نمیباشد! پیوست 6: فعلا همین. اگه چیز تازه ای به ذهنم رسید میگم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 10:32 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
من مسلمانم! ولی نه یک مسلمان واقعی. تنها نام یک مسلمان را یدک میکشم! چطور میتوانم مسلمان باشم در حالیکه نمیدانم اسلام چیست؟!! گناه از کیست؟ من یا کسانی که مرا پرورش داده اند؟ به ما نماز یاد دادند و
آخر سال ازمان امتحان گرفتند! تنها در همین حد! به ما یاد دادند چگونه به دیگران محبت کنیم! ولی ظلم همه جا بیداد میکند!!! به ما یاد دادند در اسلام زن و مرد با هم برابرند و من از تعجب دهانم باز مانده!!! چگونه میتوانیم نام یک ملت مسلمان را یدک بکشیم در حالیکه دختران شیعه
را با ترانزیت به آنسوی آبها میبرند تا شیوخ عرب! لذت ببرند!!! و بعد سرمان را
بالا میگیریم و افتخار میکنیم که مسلمانیم و این را با کمکهای مادی و غیر مادی
و معنوی! به لبنان و فلسطین ثابت میکنیم! ما مسلمانیم و افتخار میکنیم که به خودکفایی گندم رسیده ایم و همچنان چند
میلیون نفر زیر خط فقر! در کشورمان زندگی!!! میکنند. ما افتخار میکنیم که مسلمانیم و هنوز با نگاههایی پر از گناه به دخترانمان
چشم میدوزیم! جالب است که هولناکترین و فجیع ترین قتلهای زنجیره ای ( و غیر زنجیره ای )
در کشور به اصطلاح مسلمان خودمان اتفاق می افتد! جالب است که ادعا میکنیم مسلمانیم در حالیکه ناامنی در کشور بیداد میکند! سانسور!!! ( به دلایل سیاسی!) . . . اسلامی که من شناختم این است: به زنده ها زور بگو ، به آنها بی احترامی کن ! حقشان را به زور از آنها بگیر
و ادعا کن باعرضه ای ! اما در مراسم تدفینشان شرکت کن. چون مرده دستش
از دنیا کوتاه است!!! میدانم ، خوب میدانم این اسلامی نیست که پیامبر برایمان به یادگار گذاشت! ولی اسلام واقعی کجاست؟ کی می آید؟ تا کی باید با اسلام دروغین سر کنیم؟ ناخالصی این اسلام آنقدر زیاد شده که
است که طاقتش از من دور است!!! ولی چاره ای نیست. باید صبر کنیم حتی اگر تا ابد به طول بیانجامد. ما محکوم به انتظاریم... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 10:41 توسط حنا
|
|
||