تبليغاتX
آسمان قلب من
ساده باشیم چون پرنده

شیطانی در من است، اسیر وجود من. خود را به در و دیوار وجودم میکوبد! فریاد میکشد،

 

آزادی میخواهد. رنج میبرد، درد میکشد و گاهی شادمان میشود!

 

شیطان من زیباست. ولی نقاب زشتی زده. از پاکی بیزار است.

 

میخواهم او را بشویم! همانند کودکی که از حمام کردن فراری است، تقلا میکند، می گرید!

 

 ولی من بیرحمانه و به تدریج او را میشویم تا همگان بدانند که شیطان نیز زیباست.

 

شیطان من سرگذشت خویش را فراموش کرده. نمیداند چه بر سرش آورده اند! چه بر سرش

 

 آمده! بس که نفرینش کرده بودند، خودش نیز باورش شده بود که ملعون است و پلید.

 

من به او می آموزم که او نیز میتواند زیبا و دوست داشتنی باشد. اگر بخواهد و بخواهم! اگر

 

بخواهم و بخواهیم!!!

 

او چونان کودکی بازیگوش، نیمی از حرفهایم را میفهمد و نیمی دیگر را با شیطنت پشت گوش

 

می اندازد.

 

            شیطان کوچک من، فرشته دوست داشتنی، تو زیبایی ولی خودت نمیدانی

           

            آینه تو همیشه گناهان من بوده. پری هم که باشی در آینه ای زنگار گرفته دیو 

 

            میشوی! این را نمیدانی و این، همه تقصیر من است. منی که خوبی نداشته ام

 

            تا خود در آن ببینی. آینه قلبم کدر شده همانند شیشه ای بخار گرفته.

 

عزیزکم مرا ببخش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:45  توسط حنا  | 

اولین سالگردی است که با خوشی و شادی برگزار میشود! با دست و شعر و تعریف.

 

" بیشتر به بزرگداشت میماند تا سالگرد! "*

 

اینجا جایی است که پدر ها و مادرها کودکانشان را آزاد میگذارند تا رویای مهربانی

 

را بکشند.

 

اینجا بابل، روستای دریکنده، منزل زنی است که با خلاقیت کودک درونش نقاشی

 

 میکشید. زنی  که در و دیوار خانه اش پر است از تقاشی های زیبایی که سرشار

 

از ایده های بکر است.

 

 نقاشی هایی که اگر ببینی باور نمیکنی اثر یک زن 75 ساله باشد. گمان میکنی

 

 اثر کودکی است ده دوازده ساله اما با تفکری ژرف.

 

هر جا را که نگاه کنی نقاشی میبینی. روی دیوارها، روی یخچال، روی یک تکه سنگ

 

و حتی روی تانکر نفت! گویا نقاشی با زندگی این زن عجین شده بود.

 

مرد خروس سوار! ایده ای بکرتر از این نمی یابی.  یا دیوی که بالای چشم خونخوارش

 

یک چشم معصوم بود!  یا مردی که به زنی گل میداد و زیر این گل ماری نمایان بود!

 

اینطور که میگویند... بگذار نگویم ادامه اش را !!!

 

مکرمه قنبری، زنی از روستای دریکنده بابل که از شصت سالگی شروع کرد به نقاشی

 

کشیدن و تا پایان عمرش ( حدود 15 سال بعد ) همچنان نقاشی کشید.

 

زنی که ایرانی بودنش را و هنر درونی ایرانیان را به رخ جهان کشید!

 

به تصویرش که نگاه کنی، مهربانی اش تو را مجذوب میکند. در لبخندش ذوب میشوی.

 

وقتی همایش شروع میشود، از اینکه در آن جمع مهربان و صمیمی هستی، خوشحالی.

 

حتی همایش و بزرگداشت این زن مهربان هم با بقیه همایشها فرق دارد. اینجا بچه ها

 

 اجازه دارند خودشان باشند. اجازه دارند اگر دلشان خواست وسط سخنرانی جیغ

 

بکشند و گریه کنند.اینجا بچه ها هم حسابند!

 

مراسم زیبایی است. به ویژه اگر در کنار دوستانت باشی. در فضای صمیمی روستا.

 

همه چیز امروز زیبا بود. همه چیز.

 

امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود! یک روز به یاد ماندنی.

                                                                                   

                                                                               

                                                                              جمعه 5 / 8 / 85

 

* جمله ای از یک دوست!

 

پیوست 1: به قول بچه ها با اینکه مراسم سالگرد بود و ما خوشحال! ولی بیشتر از

 

هر سالگرد دیگه ای به فکر اونی بودیم که از دست داده بودیمش!

 

پیوست 2: اگر مایلین بیشتر با این زن هنرمند آشنا بشین برین به این ادرس :

 

www.mokarrameh.com

 

پیوست 3: اولین بار بود که تو عمرم قلم مو  گرفتم تو دستم ولی نمیدونم چرا اینقدر

 

امیدوارم که برنده شم! ( اعتماد به نفس زیادی همینه دیگه شاید هم خودشیفته

 

 شدم و خبر ندارم! )

 

پیوست 4: نمیدونم چرا یه مدته دلم میخواد از همه عذرخواهی کنم! البته این

 

جریان مال قبل از ماه رمضونه ها! ولی خوب چون دلم میخواد اینکارو میکنم! شاید

 

 یه وقتی یه جایی شما رو با حرفام یا کارام رنجونده باشم. آخه میدونید من اونایی

 

 رو که بیشتر دوست دارم بیشتر میرنجونم!

 

به هر حال اگه بدی دیدین ببخشین چون شاید دیگه فرصت نداشته باشیم از هم عذر

 

بخوایم یا همو ببخشیم!

 

پیوست 5: نمیتونم بگم همتونو میبخشم! چون هنوز به اون مرحله نرسیدم. ولی

 

مطمئنم شما رسیدین. در هر صورت سعی خودمو میکنم.

 

پیوست 6: راستی اینم بگم که آهای رفیق! مترسک یه اسم داشت ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 16:52  توسط حنا  |