|
|
|
|
|
من آسمان بالای سرم را می بینم، او آسمان قلبش را. من صداهای زمینی را می شنوم، او نغمه آفرینش را. من روی زمین قدم برمی دارم، او روی ابرها. من با دستهایم کارهای معمولی انجام میدهم، او با دهانش شاهکار می آفریند. دلم نمی خواهد با دیدن او خدا را شکر کنم؛ تنها به خاطر نعمتی که از او دریغ شده! معتقدم او وسیله ای نیست که فقط سلامتی من را به من یادآوری کند. او نمونه ای از
عشق ناب خداست. شاید بخندی ولی دلم می خواست نابینا بودن را تجربه کنم. احساس زیبای ندیدن دنیای آمها! دلم می خواهد ناشنوا بودن را تجربه کنم. آخر دختری را می شناسم که ناشنواست و
معصومیت دستهایش همیشه آرزویم بوده و میدانم که خدا دعایش را بی جواب نمی گذارد. دلم می خواهد یک بار با صندلی چرخ دار بیرون بروم. مگر چه می شود؟!!! اما هرگز دلم نخواسته که دستی نداشته باشم. چون بلد نیستم بدون دست کارهایم را
انجام دهم. یاد نگرفته ام بدون بلند کردن دست دعا کنم. دلم برایشان نمی سوزد!! آنها از ترحم بیزارند. آنها هم انسانند. انسانهایی قوی با چند تفاوت کوچک آشکار و البته چند تفاوت بزرگ
پنهان. آخر آنها خدا را دیده اند، صدایش را شنیده اند، با او قدم برمی دارند. او را لمس
می کنند. هر روز، هر روز... کاش برای یک روز ... می ترسم... از دعایی که اجابت می شود.! حق با توست من آدم عجیبی هستم. با افکاری غریب.!!! *سعی نکن مرا بشناسی چون خودم هم نتوانسته ام. اما اگر شناختی ام خبرم کن.!!! پیوست1: با یک روز تاخیر روزت مبارک. پیوست2: هنوز قرار قبلی سر جاشه. این پست رو هم واسه این نوشتم که تاریخ مصرف داشت. پیوست3: جدیدا خیلی بی معرفت شدی. حواست هست؟ پیوست4: شاید در اینجا رو تخته کنم! ( فعلا در حد یه شایعه!) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385ساعت 8:1 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
چندین سال پیش در چنین روزی ( دی دی دی رین) دختری به دنیا آمد که همه دنیا از آمدنش
شاد و سرخوش بودند. همه پرندگان از شادی آواز سر دادند. خرگوش ها جست و خیز کردند و همه موجودات عالم به رقص آمدند! حال تمامی دوستانش از بودن با او لذت می برند و زندگی را به گونه ای دیگر تجربه می کنند. او کسی نیست جز ... پیوست۱: ای بابا تبریک بگین دیگه پیوست۲: من بهتون حسودیم میشه ، گذشته از شوخی به خودمم هم گاهی حسودیم میشه. آخه هیشکی تو دنیا اندازه من دوستای خوب و ناز و مهربون نداره پیوست ۳:از اونجایی که پست قبلی مورد بی مهری دوستان واقع شده و از اونجایی که چنین چیزی پیش بینی نشده بود، طی یک نقشه از پیش طراحی شده! تا اطلاع ثانوی به روز نمیکنم ( چه بهتر!) هرگونه نظری را ( غیر از تبریک تولد آفریدگار پروردگارا روا مدار بازیچه تقدیر شوم، بگذار تقدیر ملعبه دست من باشد!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 16:30 توسط حنا
|
|
||