تبليغاتX
آسمان قلب من
ساده باشیم چون پرنده
خوش به حال خدا 

یه عالمه زیبایی تو دنیا وجود داره که اون می بینه و ما نمی بینیم.

هر روز یه عالمه موسیقی زیبا خلق میشه که اون میشنوه و ما نمیشنویم.

هر لحظه عشقی آفریده میشه که اون حس می کنه و ما حس نمی کنیم.

خوش به حال خدا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 18:55  توسط حنا  | 

نمیشه وجودش رو انکار کرد. با وجود این همه زیبایی و پاکی انکارش نمی کنم.

 

میدونم که هست. همیشه بوده. همیشه کنار من بود. همیشه کنار من هست.

 

ولی من نیستم. من، من نیستم! منی دیگر شده ام. منی که حتی خودش را هم

 

 نمی شناسد. منی زندانی من. منی در بند وجود خویش. منی ناتوان از رهایی.

 

وقتی دیدم آسمان محو نگاه من است، شرمگین شدم. وقتی فهمیدم صدای رود

 

آواز درون من است، از خود رنجیدم. نه به خاطر اشتباهاتم! به خاطر گم کردن راه.

 

به خاطر ناتوانی ام از شناخت موجود درونی ام. به خاطر به کار نبستن دانش محدودم.

 

به خاطر رنجاندن اطرافیانم. به خاطر صبور نبودنم. به خاطر بد بودنم.

 

تو رانمی شناسم ای بی نهایت. منی که با خود غریبه ام چگونه تو را بشناسم؟

 

 خودت را به من بنما. اینجا، در قلبم خانه توست. اکنون خالیست جایت اینجا.

 

 بیا، بیا که به تو محتاجم. تا آخر، تا بی نهایت.

 

 مرا دریاب ای مهربانترین مهربانان.

 

 

رقص برگی در زلال آب

موج نوری در شکوه دشت

در میان رود یک ماهی

سرمست و پر غرور می گشت

آسمان آنجا مهربان بوده

قلب من با باد هم زبان بوده

رود عاشق کش در سرای خود

با وجود تو بیکران بوده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 18:25  توسط حنا  | 

میخواهمت. نمیدانم چرا؟!  میجویمت. باز هم نمیدانم چرا؟  نمی یابمت. میخواهم

 

 بیابم، کشفت کنم.

 

نمیدانم چرا، چرا دوستت دارم؟ تویی که مرا دوست داری چرا خودت را به من نمی نمایانی؟

 

چرا نمیگویی دوستم داری؟ میخواهم ببینمت، نه با آن چشمها با اینها!

 

میدانم که اینجایی. بیا، بیا و مرا در آغوش بگیر که خسته ام از جستجو از نیافتن

 

و شاید از دوست داشتن تو!

 

دیوانه ام میکنی! میخواهی مجنون شوم؟ اگر بدانم تو را می یابم میشوم!

 

به من بگو، بگو، منتظرت هستم. منتظر دیدنت، شنیدنت، بوئیدنت، لمس کردنت

 

 و حتی چشیدنت!

 

راستی تو چه طعمی داری؟ شیرین؟ ترش؟ یا تلخ؟ نمیدانم. فکر کنم هیچکدام!

 

تو مزه خود را داری. مزه ای رمزآلود.

 

من هر روز تو را می بینم. هر لحظه، هر آن. تو را میجَوَم، می بویم، لمس می کنم

 

در جلوه ای دیگر. اما، اما من خود تو را میخواهم. خود خودت.

 

کلافه ام میکنی. هرگز نفهمیدم آیا تو عاشقی یا من؟!

 

اگر تو عاشقی چرا نمی آیی ببینمت آنگونه که می خواهم؟

 

اگر من عاشقم، نه! من عاشق نیستم! تو عاشقتری! خودت اعتراف کردی. من فقط

 

نیازمند توام. نیاز چیزی است که مرا به تو وابسته کرده. وابستگی که عشق واقعی

 

 نمی آورد.

 

اما تو عاشقی. زیرا نیاز از تو دور است. تو به من عشق ندادی، نیاز دادی. سهم

 

عشق را خود برداشتی.

 

سرزنشت نمیکنم. بار تو سنگین تر است. این را خوب میدانم.

 

با اینهمه هنوز منتظرت هستم.

 

                                         عاشق این نیازمند، هرچه زودتر بیا!

 

گم ترین گمشده ام تو مرا پیدا کن                           

 

                                                زندگی چیست بگو عشق را معنا کن

 

 

 

*بگذار در درونم غوغا کند ستاره                               

 

                                               از عشق تو بسوزد این قلب تکه پاره

 

 در سینه من ای یار نام تو هست باقی                    

 

                                               جانم فدای عشقت در جان من چراغی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 11:40  توسط حنا  | 

چند روز گذشته روزهای خوبی برای من نبود. دوران بدی رو از سر گذروندم.

دلم میخواست یه زنگ بهم بزنی و حالمو بپرسی. اما اونقدر گرفتاریهات زیاد شده

 که منو یادت رفته. شایدم وقتشو نداشتی.

به هر حال خیلی بهت احتیاج داشتم. به آهنگ صدات به آرامش حرفات. ولی تو نبودی.

 اشکالی نداره. شاید اگه منم تو موقعیت تو بودم ...

شاید تو هم حالت خوب نبود و منتظر زنگ من بودی. آره؟ ولی فکر نمی کنم. تو غیر

 از من دوستان زیاد دیگه ای داری که میتونی شادیها و غمهاتو باهاشون تقسیم کنی.

دیگه داره باورم میشه که من همون آلوچه ای هستم که از درخت دوستی هام جدا

 شدم. تو هلوی اون درختی و من آلوچه ممنوعه!!! الان احساس اون آلوچه رو دارم!

 هر چند اونا هرگز دوستهای من نبودن!!! اونا دوستهای تو هستن نه من!

 ولی تو دوست منی. دوست من دلم خیلی برات تنگ شده. خیلی زیاد.

 حس می کنم فاصلمون هر روز داره بیشتر و بیشتر میشه.

به قول دوستم تیرانا:

 در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری.

*یه روزی سهم من از وجود تو برام کافی بود. ولی حالا اگه ازش حد بگیری هر چی زمان

میگذره سهم منم به صفر میل میکنه!

 = 0سهم من از وجود تو                           Lim  

 --à ! زمان                           

۱۳۸۵ / ۱۲ / ۲۲                        

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 14:14  توسط حنا 

بهار آمد بی آنکه زمستان رفته باشد!

عید همگی مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 12:51  توسط حنا  |