|
|
|
|
|
*طفلی دخترک فقط سه سال و نیمشه. همخونمه ولی تا حالا ندیدمش.
اما براش دعا می کنم. تو هم دعا کن واسش. بقیه اش دست خداست. **گاهی به اون چند ثانیه ای فکر می کنم که نبودم، تاریکی، سکوت، گمونم مردن همین شکلیه تاریکی تو رو با خودش می بره، سکوت تو رو بغل میکنه، آرامش، آرامش، آرامش و خواب وقتی بیدار میشی همه دورت جمع شدن، تازه می فهمی که از هوش رفته بودی! ***خاک سرده خیلی سرد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 15:0 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
صد و هشت روز پیش اولبن باری بود که از نزدیک دیدمت. اصلا نشناختمت.
صد و هشت روز پیش کنارت ایستادم مثل دو تا آدم عادی که کنار هم می ایستن. حتی صداتم فرق داشت. صد و هشت روز پیش یه تی شرت سبز تنت بود و یه شلوار لی پات. صد و هشت روز پیش تکیه داده بودی به پیشخون کتاب فروشی و یه چیزی یادداشت می کردی. یه لحظه از بالای ابروهات بهم نگاه کردی، منم نگات کردم؛ فقط یه لحظه. همون یه ثانیه کافی بود تا بشناسمت. ولی به روی خودم نیاوردم. اونقدر کتابای قشنگ اونجا بود که حتی متوجه رفتنت هم نشدم. چند تا کتاب خریدم. موقع برگشتن دیدم تکیه دادی به پیشخون کافی شاپ و داری نگام ( نگامون ) می کنی. ندیدم ولی حس کردم که داری نگام می کنی. صد و هشت روز پیش یه مانتوی آبی و یه شلوار لی تنم بود با یه شال سبز و یه جفت کفش چرمی. یه کوله سرمه ای هم انداخته بودم رو دوشم. صد و هشت روز پیش جرات نکردم تو چشمات نگاه کنم. نمی خواستم مثل آدمای عادی بیام جلو و باهات احوالپرسی کنم و هی سوال بپرسم. راستشو بخوای نمی دونستم چی باید بگم. صد و هشت روز پیش از کنارت رد شدم بی اونکه خوب ببینمت. صد و هشت روزه که هر وقت اون لباسو می پوشم یاد تو و اون روز می افتم. اون روز خاطره انگیز. صد و هشت روزه که دلم برات پر میکشه. کاش یه روز از همین روزا بازم ببینمت با همون لباسات، با همون لباسام. شاید صدو هشت روز دیگه!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 13:4 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا همه مشغله شدن
هیچ کس یادش نبود که...
ملالی نیست :)
درکت میکنم مهربونم
دعا میکنم بهش برسی اگه به صلاحته تو هم برام دعا کن میبوسمت نازنین
منکهتختوشرددیابمکمک :D |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 10:52 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
خاص بودن امروزو هیچ جوری نمیشه حس کرد جز با ... *امروز برگ ریزونی بود واسه خودش تازه میشه طعم پاییزو حس کرد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 15:58 توسط حنا
|
|
||