|
|
|
|
|
امروز سی ام اسفند سال کبیسه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
یه روز خاصه، به ویژه برای تو، تو که تصمیم خودتو عملی میکنی. اینکه زندگی و آیندتو با زندگی کسی که قراره بقیه عمرت همراهت باشه گره بزنی و مطمئنم این یه تصمیم کاملا عاقلانه ست که کم کم احساس قشنگت هم بهش اضافه شد. بهت افتخار میکنم گلم. سال نو، زندگی نو و عشق تر و تازه ت مبارک بهار بازم بیا عشقو بیارش بده هر یاری رو دست نگارش *بهار می آید سبز می رود طلایی بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی؟ *بهار اومد اما حس میکنم هنوز دلم جوونه نزده! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 14:13 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو آمدی. تو در باد آمدی. تو در باران آمدی. تو زیر نور ماه آمدی. تو در
آفتاب درخشان آمدی. آمدی اما من نبودم؛ من در خانه قلبم نبودم. خانه قلبم خالی ست. خانه قلبم تاریک و سرد است، سوت و کور است، تنهاست. به آدمهایی که آنجا رفت و آمد می کنند توجهی نکن. آنها سرخود می آیند و بی خبر می روند. اکنون من در سرزمینی دیگر انتظار تو را می کشم. جایی که آفتاب همیشه می تابد و نم نم باران همواره پوست تو را لمس می کند. سرزمین من؛ سرزمین بازیگوشی های من. اگر باز هم خواستی مرا ببینی کافیست پشت در قلبم چشم بگذاری، تابیست بشمری و دنبال من بگردی. اگر مرا نیافتی سراغم را از ابرها بگیر. همان ابری که شبیه قورباغه ای ست که از دست کودکی فرار میکند. او نشانی گندمزار را به تو خواهد داد. آنجا تک درختی را می بینی که همیشه پیکر مرا در آغوش می گرفت تا با هم به سرزمین رویاها سفر کنیم. شاخه ای از درخت بگیر و میوه ای بچین. میوه را بخور تا خستگی ات را فراموش کنی و از بازی لذت ببری. شاخه تو را راهنمایی می کند به سرزمین کودکی من، به گلستانی از پروانه ها! من در کنار یک گل ارکیده با یک تاج گل زیبا به انتظارت نشسته ام تا تو را به سـمت شاهزاده قصه های کودکی ام منصوب کنم! #به دلیل مسائل امنیتی از این به بعد ستاره های شما از فیلتر من عبور میکنه یعنی نظراتونو می خونم بعد اگه مشکلی نبود تائید میکنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:18 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
متاسفم که کاخ رویاهاتو خراب کردم
منو ببخش اگه با واقع بینی دنیای زیبای تو رو و شاید دیدگاهت رو نسبت به خودم تغییر دادم شاید حق با تو باشه ولی همه چیز تو دنیا نسبیه حتی حقی که با توئه!! باید برای ساختن دوباره تلاش کرد فقط می خوام بدونی خاکم رو با تمام خوبی ها و بدی هاش دوست دارم و تمام تلاشمو میکنم تا خوب بسازمش و برای این کار نمیشه و نباید تو دنیای خیالی سیر کرد باید واقعیات رو دید باید قبولشون کرد و برای اصلاح اشتباهات تلاش کرد. برای این کار قبل از هرچیز باید از خودمون شروع کنیم دستاتو بده به دست من تو نا امیدی فردا رو چه دیدی؟!! بیا با هم دیگه بریم به یک فصل جدیدی فردا رو چه دیدی؟!! *چیزای زیادی نوشته بودم ترجیح دادم اینجا نذارمشون نمی خوام چیزی رو توجیه کنم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:28 توسط حنا
|
|
||